آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه 14فروردین1397

  سلام به همه دوستان گلم  سال نو همه دوستان مبارک انشاءالله که سالی پر از نور و شادی در انتظارتون باشه. امسال طبق سالهای پیشین البته بهتر بگم بیشتر سالهای قبل سال تحویل خونه بودیم. سفره هفت سینی چید یم و در کنار اعضای خانوا ده سال نو رو آغاز  کردیم. شام سال نو منزل پدر همسرجان بودیم. به اتفاق عمه های عزیز. سبزی پلو با ماهی که جای دوستان خالی. اولین روز عید رو با کمی تاخیر باباجون اینا به خونه خاله زهرای بابایی رفتیم وناهار روز اول هم به صرف رشته پلو و مرغ در منزل آنها بسر بردیم  و بعد عید دیدنی به منزل برگشتیم. قرعه اجرای آویسا در برنامه مشاعره رضوی در روز اول فروردین بود ...
14 فروردين 1397

تولد 7سالگی دخترکمان در کنار دایی جونا و زن دایی جونا

سرانجام بخت تولد دخترکمان باز شد و شب جمعه گذشته تولدی با جمع خانواده مامان نسرین برپا شد. شب قبل با دخترکمان رفتیم و کمی وسایل تزیینی خریدیم. فردا هم به تمیز کردن منزل و غذا پختن و خریدن  کیک و باقی امور گذشت. شبی بود در کنار دایی جونا که به آویسا و علی حسابی خوش  گذشت... ...
10 بهمن 1396

24آبان 96(روزهای مدرسه آویسا)

روزهای مدرسه یکی پس دیگری می گذرند و دخترم رها از همه استرس های مدرسه پارسال مشغول تحصیل و آموزشه. خدا را شکر می کنم که این روزها در آرامش میگذرد البته بگذریم که روزهای شنبه بخاطر مشاعره و  روزهای فرد بخاطر شنا و برنامه استخر ما دیر به منزل میرسیم و تقریبا خسته و کوفته  و نایی برایمان نمی ماند.  در این مدت در مدرسه جشن قرآن و صبحانه سلامت و بسیاری برنامه هایی شاد برایشان فراهم شده و دخترم را هر روز عاشق تر و بیشتر از دیروز مشتاق آموختن می کند. نقاشی دخترکم به صورت عجیبی پیشرفت عجیبی داشته و با مشورت پروانه جون تصمیم بر آن شد که با کتاب کار کنه. مربی مشاعره هم بسیار راضی و خشنود از دخترکم هست . هر روز پرتلاش ت...
24 آبان 1396

11 مهر96(اول مهر 96)

سلام به همه دوستان و گلهای خودم. روز اول مهر با تمام اضطراب و شور و هیجان و حساسیت های من  شروع شد. صبحی زودی که دخترکم بیدار شد و در خانه صبحانه میل نمود. از زیر قرآن ردش کردم و براش اسپند دود نمودم  و راهی اداره شدیم . در راه دخترکم دل درد شد و آخرش مجبور شدم از مهد عرق نعنا بگیرم تا کمی آرام گیرد. ساعت 7:10 دقیقه سوار سرویس شد و من که انگار گوشه ای از وجودم را تو سرویس گذاشتم و برگشتم اداره.  و تا موقع رسیدنشان به مدرسه بارها با راننده سرویس تماس گرفتم و یه بار هم با آویسا صحبت کردم. هم استرس سرویس  و هم استرس دل دردش خود مجموعه خودمان هم دل درد شدیم. بگذریم . روز اول مهر  براش خوشایند بود و برای ا...
11 مهر 1396

چهارشنبه 29 شهریور 96(جشن شکوفه ها)

دخترم! زیبای من! دیروز اولین روز مدرسه و جشن شکوفه هابود. چقدر این روزا استرس دارم. تا مدت ها استرس انتخاب مدرسه ت رو داشتم و هنوز هم درگیرم. استرس دوری راه و سرویس و تمام خیلی چیزای دیگه تمام اعصاب بدنم رو درگیر کرده. شاید شروع مدرسه و روتین شدن امور کمی آرومم کنه. چقدر خسته ام و تمام سعیم رو می کنم که خودم رو سرپا نگه دارم. شور شوقت در مدرسه کمی آرومم کرده ولی هنوز درگیرم. انگار زمان دوباره داره تکرار میشه و قراره تو رو مهد بزارم . دوباره چون گذشته استرس وجودم رو گرفته. صبح روز جشن با خوشحالی بیدار شدی. داداشی رو تحویل مهد دادیم و صبحانه رو رفتیم اداره من. بعد صبحانه لباس هایت رو تنت کردم و مثل فرشته ها شدی. چقدر از دیدنت لذ...
29 شهريور 1396

دوشنبه 13شهریور1396( این روزهای آویسا)

این روزهای ما پر از تلاطم گشته. کارهای آویسا و کشمکش های خواهر برادری انرژی من رو کامل میگیره. هنوز کلاس شنبه های مشاعره پابرجاست. من با آویسا خانم میرم کلاس و بابا رضا میره دنبال علی و بعد یه ساعت بازی و تفنگ آب پاش در پارک ولنجک اونوقت میان دنبالمون. و همه عشق علی شده روزهای شنبه که باباش بره دنبالش و با هم برن پارک برای بازی. و کلاً صبح های شنبه به عشق همین بازی راهی مهد میشه. کلاس مشاعره دخترم هم روز به روز پر بارتر میشه و مربیش کلی ازش راضیه و دیروز بهش گفته اگه همین طور زیبا تو رادیو بخونی حتماً برای گویندگی بهت می گن و اون هم کلی ذوق کرده بود. از همه این استعدادا بگذریم این روزها روزهای سختی بر...
13 شهريور 1396

یکشنبه 22مرداد96(سفر فیلبند)

      با هماهنگی و عدم هماهنگی و با شک و تردید ها برای رفتن و نرفتن به منطقه فیلبند آمل سرانجام در غروب 5 شنبه تصمیم بر رفتن شد و با خواب بعدازظهرش تاخیر در خواب شب بوجود آمد و بخاطر دیر تصمیم گرفتن تنها تونستیم نیم کیلو جوجه بگیریم  البته با خرید مرغی از فیلبند جبران شد. وسایلی هم برای صبحانه فراهم آوردیم و قرار به راس ساعت 5 بعد از عوارضی شد که بخاطر عوامل مخل خواب هر کداممان از یه ساعت تا دو ساعت و نیم بیشتر نخوابیدیم و در صبحی خنک به همراه خاله راحله و خانواده  به سمت شمال راه افتادیم. از خستگی ترافیک برگشت بگذریم سفری بسیار مطبوع و دلچسب در کنار دوستان بود. بچه ها هم آویسا و آراد بسیار با هم هماهنگ ب...
22 مرداد 1396

شنبه 7 مرداد 96(تعطیلات تابستانه)

  تابستان خود را چگونه گذرانید... تابستان هر سال ما تنها به تعطیلات تابستانه بنده که متعاقباً تعطیلات همسرجان هم در آن زمان قرار می گیرد منتهی میشود و سفر خودمان را در آن تاریخ بنا می گزاریم. امسال طبق قرارهایی که با همدیگر گذاشتیم سفر به دیار شمال بخش گیلان و اردبیل داشتیم .تعطیلات ما دوهفته بود و قرار براین شد که در هفته اول به تعطیلات برویم. سفر از شنبه شروع شد چون شب جمعه بخاطر مهمونی تولدبهار خانم که در رستوران بانک سپه برگزار شد و شب بارانی بود و تا برسیم منزل دیر شد و دیر خوابیدیم و دیر  بیدار شدیم. سفرمان ابتدا از رشت به آستارا و در عصری خنک گلهایمان موتورسواری کردن و به اصرار آو...
9 مرداد 1396

دوشنبه 19 تیر96(خاطرات ما)

                                                          سلام و صد سلام به دوستان و گلهای خودم. ببخشید که بسیار دیر آمدم به سرزمین مجازی خاطراتمان. این روزهایمان کمی پرمشغله و پر از گرماست. استرس انتخاب مدرسه برای دخترکمان و سرزدن به مدارس مختلف و تصمیم بر سر این که چه کنم چه نکنم. در این ایام اتفاق مبارکی که برایمان افتاد عروسی ...
19 تير 1396